گلهای بهشتی
٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان بچه ها

سلام

تعطیل نکردیم.میاییم!



موضوع مطلب :
٢ مهر ۱۳٩٢ :: ٢:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان بچه ها

دیروز اول مهر 92 پسرک رفت پیش دبستانی.به همین زودی.وقتی کیف بدست ولباس فرم به تن از زیر قران ردش کردم باورم نمیشد همون پسر کوچولوی 5 سال پیشه!با همون گریه های بی امان شبانه و کولیکهای طولا نی.حالا دیگه پنج سال ونیمشه و ذوق ورود به مدرسه رو از برق چشماش میشه فهمید.

                                     به خدا میسپارمت نوگلم. 

                                           



موضوع مطلب :
۱٩ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان بچه ها

برایش توضیح دادم که امروز روز دختره.تولد حضرت معصومه (س)هست.خواهر امام رضا(ع).

گفت:همین حرم امام رضا؟

گفتم: اره.

گفت:پس چون روز دختره برام جشن تولد بگیرین کادو  بخرین!!

از روز قبلش در نظر داشتم 4 نفری یک مراسمی بگیریم برای دخترک ولی  نشد.

طبق انتظارم بلافاصله پسرک گفت:پس روز پسر کی هست؟

از قبل روی جواب فکر کرده بودم گفتم:چند ماه دیگه که روز تولد حضرت علی(ع) هست روز پسره.

فرداشب موقع غذا خوردن:

دخترک :الان شب دختره!

من:چی؟

دخترک:خوب الان دیگه شب شده نیشخند.هوا تاریکه.شب دختره دیگه!

من و بابایی:نیشخندقلب

                                          روز و شبت! مبارک دخترم



موضوع مطلب :
۱۸ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان بچه ها

هنوز ماه رمضان نشده دلم میخواهد انقدر بیکار باشم که سحرها بلند شوم این

مسیر چند دقیقه ای کوتاه را تا حرم بروم بعد برم صحن گوهرشاد بعد بنشینم

کنا ر همه ان ادمهایی که به ردیف مقابل رحلهای قران نشسته اند و با صدای

زیبای قاری قران همراهی میکنند.تجربه سحرهای ماه رمضان حرم را

دارم.دوران دانشجویی از خوابگاه ان سر شهر چند ساعت مانده به سحر با

سرویس میرفتیم حرم.صفایی داشت سحرهای زمستانی و سرد حرم با ان

خلوتی اش.یادم هست بعضی از صحن ها را که قدم میزدی شاید تا چند دقیقه

ای فقط خودت توی حیاط صحن بودی.تنهای تنها.

تازه بعدش با سرویس میامدیم خوابگاه سحریهای اماده را که موقع افطاراز غذا خوری خوابگاه تحویل گرفته بودیم گرم میکردیم و میخوردیم.بعدش با خیال راحت میرفتیم نمازخانه دعای سحر میخواندیم بعد نماز جماعت هم قران میخواندیم.

این سالها اوضاعمان زمین تا اسمان فرق کرده. سحری را باید انقدر ارام گرم کنی و بیاوری سر سفره که صدایی از اشپزخانه شنیده نشود.یادم هست پسرک وقتی یک و نیم ساله بود با کوچکترین صدایی از اشپزخانه سحرها بیدار میشد و در غذاهای سحری هم شریک.

             دغدغه های ادمها با تغییر نقشهایشان کمرنگ و پر رنگ میشوند.



موضوع مطلب :
درباره وبلاگ
مامان بچه ها

مادر که میشوی زندگی ات عوض میشود.گاهی اوقات انقدر مشغول کودکت میشوی که احساس میکنی هیچ کس اورا به اندازه تو دوست ندارد.یادت می اید یکی هست که از تو هم بر او مهربانتر است.دلت آرام میگیرد.میسپاریش به او.

نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed