چندوقتى بود که محمدطاها اصلا تو خونه سرگرم نمیشد .انگار همه اسباب بازیها و کتاباش دیگه تکرارى شده بودند .از طرفى هم هوا همش سردو برفى بود وامکان بازى بیرون از خونه نبود.خلاصه هردوتامون کلافه شده بودیم تااینکه من با پرستارش که تو مرکز بهداشت منطقمون هست وبراى چکاب محمد طاها رو پیش اون میبریم تماس گرفتم ومشکلمون رو مطرح کردم اونم یک جایى رو معرفى کرد که براى بازى بچه هاست و پدرو مادراهم کنارشون میمونند و باهاشون بازى میکنند. وقتى به اتفاق پسرى به اونجارفتیم دیدم محیط گرم وصمیمى داره که بچه ها متناسب با سنشون با اسباب بازیها بازى میکنند و والدین هم با هم صحبت میکنند و از تجربیات هم استفاده میکنند.
محمد طاها هم که خیلى از اونجاخوشش اومده مخصوصا که کلى دیدید (ماشین) اونجاست و یک سرسره هم داره که محمد طاها همه دیدیدها رو ردیف میکنه و بعد به نوبت همه رو سر میده.
خیلى از پدر مادرا با دو تا بچه میان اونجا و با حوصله تمام با هر دوتاشون بازى میکنند.
بعضى بچه ها هم با پدرهاشون میان برا بازى. هر روز هم یک مربى بابچه ها هست که براشون شعرمیخونه واونادست میزنند که البته محمد طاها زیاد موافق این قسمت نیست و دست منو میگیره و میبره توى یک اتاق دیگه که پازل درست کنیم.
اینم چند تا عکس از حضور پسرى در اونجا:


امسال برف زیادى اومده . اینم عکسهاى برف بازى محمد طاها :





البته الان مادرو پسر ویروسى شدیم ومریض و بیحال افتادیم تو خونه.
وهمه زحمتها مثل همیشه بدوش بابایى مهربونه.ممنونیم بابایى
باالاخره اقا محمد طاهاى گل و گلاب رضایت دادند و شیر مامانى رو ترک کردند.البته الان حدود یک ماهى میشه که ازشیر گرفتمش . اولش فکر میکردم خیلى سخته چون محمد طاها خیلى وابسته بود ولى خدا خیلى کمک کرد تاکم کم از یادش رفت. این مدت 21 ماه براى من بعنوان یک مادر واقعا لحظات زیبا و لذت بخشى بود. درسته که اوایلش یک کمى سخت بود مخصوصا تونیمه هاى شب ولى وقتى توبغلم در حال شیر خوردن میخوابید همه سختیهاش یادم میرفت.امیدوارم خداى مهربان هم این دوران رو به لطف و رحمت بى پایانش از من قبول کنه و ذخیره اى باشه براى روز حساب و کتاب.امین.






اینجا گل پسرمون به اتفاق دیدیدش سر سفره غذا نشسته:

چندروزیه که برف شدیدى میاد و همه جا سفید پوش شده . میخواستیم پسرى رو ببریم برف بازى که بخاطر سرماى زیاد وبرف شدید فعلا منصرف شدیم.
اگه هوا بهتر بشه چند تا عکس برفى هم میندازیم.
حتره: حشره
خو: خونه
سر: سرسره
بف: برف
سلام
این روزا یکى از سرگرمیهاى محمد طاها اینه که کاغذو مداد بیاره و من براش نقاشى یا بقول خودش چش چش بکشم. منم بیشتر از چیزهایى که دوروبرشه و اسمهاشون رو بلده براش میکشم.
یکى از اونها که هر وقت ازش میپرسم خوب حالا چى بکشم میگه دیدید(ماشین)هستش .وقتى دارم براش میکشم توضیح میدم که:
خوب. این یه دیدیده .اینم محمد طاها هست. دوتا چش دارى . دهن دارى. دوتا دست دارى. دو تا پا دارى . دارى با دیدیدت بازى میکنى.
بعدش ازش میپرسم:
خوب این چیه؟ میگه: دیدید 
حالا این کیه؟ میگه: بابا 

با اینکه همیشه بهش میگم این محمد طاهاست ولى هر بار دوباره میگه بابا. حتى یکبار هم نگفته مامان

اینجا هم با بایى داره اب بازى میکنه:
اسم این شکلهاى زیر رو هم بلده:
اب _ بااون : ابر _ بارون ست: سطل
خو: خورشید بی: بیل

ایشون هم اقاى OTTER هستند :
اینم به به هست که محمد طاها میگه : داغه و بعد روى کاغذ رو فوت میکنه
گا: قاشق

شه: شلوار که: کفش سى : سیب

اینم یه عکس دسته جمعى :
