گلهای بهشتی

    دلم هوای مدینه ات را کرده است.

هنوز که هنوز است چشمانم را که میبندم خود را روبروی خانه ات میبینم.یادش بخیر فاطمیه سال 82 شب شهادت پای پیاده نیمه های شب  روبروی قبرستان بقیع ...

آه...

چه زیبا گفت روحانی کاروان که این شب در تاریخ زندگیتان ثبت خواهد شد.

و چه زیبا ثبت شد.

                           بگذار مادر صدایت کنم ...          

                                                                مادر

نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط مامان بچه ها نظرات ()

مامانی: محمد طاها دوست داری امشب با بابایی بری عزاداری؟

محمد طاها: اره.خیلی دوست دارم. ولی اول باید برام لباس سیاه مشکی بخری.

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان بچه ها نظرات ()

طبقه دوم مسجدالحرام ایستاده ایم. چشم دوخته ایم به خانه سنگی سیاه رنگ و مردمی که بدورش طواف میکنند.همیشه عاشق نگاه کردن به این صحنه بودم.

بابایی: محمد طاها میدونی این چیه؟( با اشاره به خونه خدا)

محمد طاها : نه نمیدونم.

بابایی با لحن معلم گونه ای گفت: این خونه کعبه است بابایی.

محمد طاها با اعتراض گفت : نه نه.این خونه کعبه نیست که !.این خونه خداست.همون که همه دورش میچرخن.بهش نماز میخونن.

هیچ کدوم ازین ها رو ما بهش نگفته بودیم.خیلی برام لذت بخش بود که خودش از چیزهایی که دیده بود این ها رو فهمید.ازون موقع هر وقت توی تلویزیون این صحنه ها رو میبینه میگه بریم دیگه بریم .میگم کجا مامان؟

میگه : خونه خدا دیگه. همین الان بریم.

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط مامان بچه ها نظرات ()

خواهر کوچولوش رو روی پاهام خوابوندم.میاد صورت و دستهاش رو ناز میکنه.یعد از چند

ثانیه میگه:

خوب مامانی حالا به بابایی زنگ بزن که برا محمد طاها بستنی چوبی بخره!

بهش گفتم اگه بابایی بستنی چوبی نخره بازم کوثر رو ناز میکنی؟

گفت:نه! دیگه نازش نمیکنم.تعجب

قربون این صداقتت بشه مادر.

(خودمون بهش قول دادیم که اگه با خواهرش مهربون باشه بابایی براش بستنی میخره.)

نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط مامان بچه ها نظرات ()


Design By : Pichak