مادرانه

روزى پسر جوانى بهمراه پدرش در پارکى نشسته بود.پدر از جوانش پرسید : اون چیه؟ پسر گفت:اون یه گنجشکه. چند لحظه بعد پدر دوباره از پسرش پرسید: اون چیه؟جوان با ناراحتى گفت: اون گنجشکه دیگه پدر. پدر دوباره همون سؤال رو تکرار کرد. این بار جوان با عصبانیت گفت: یه گنجشکه. چرا نمیفهمى پدر؟!

پدر لحظه اى مکث کرد وبعد یک دفترچه یادداشت رو از جیبش دراورد و به پسرش داد وگفت اینجا رو بخون. پسر اون صفحه رو باز کردو دید که نوشته:

امروز من و پسر سه ساله ام به پارک اومدیم. امروز پسرم 26 بار ازمن پرسید : بابا اون چیه؟ و من هر 26 بار به او گفتم: پسرم اون یک گنجشکه و هر بار که به او این جمله رو میگفتم در اغوشش میگرفتم و به او میگفتم که چقدر دوستش دارم.

محمدم

اگر روزى دیدى که مادرت براى راه رفتن از تو کمک میخواهد دلگیر مشو چه بسا روزهایى که دستان کوچکت را در دستان خود میفشردم و پا به پایت قدم بر میداشتم.

اگر روزى در اثر ناتوانى و بیمارى در بستر افتاده بودم مرا دریاب که شبهاى بسیارى را تا به صبح بیدار ماندم و برایت لالایى خواندم.

اگر روزى در روزهاى پیرى و ناتوانیم از تو خواستم لقمه اى در دهانم بگذارى محبتت را از من دریغ مکن چه روزهایى که لقمه در دهان کوچکت میگذاشتم و با هر لقمه که میخوردى تمام وجودم غرق شادى میشد.

اگر...

اگر همه اینها را دیدى و باز هم...

عیبى ندارد.من باز هم برایت دعا خواهم کرد.چون من یک

                                      مادرم

                               

         

 

 

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
سارا مامان پرهام

سلام .. چقدر قشنگ بود .. لذت بردم .. عزيزم .. انشاا... كه فرزندانمون فرزندانهاي صالحي بشند .. انشاا... كه همونطور كه ما الان شب و روزمون رو براشون مي‌زاريم و اينقدر در همه جا به فكرشون هستيم .. اونها هم به ياد ما باشند .. انشاا.. همه بچه‌ها صحيح و سلامت باشند ... محمدطاهاي گلم رو ببوسسسسس