برایت ارزو کردم...

شب 13 رجب وقتى محمد طاها خواب بود داشتم تلویزیون تماشا میکردم.یه برنامه در مورد اعتکاف نشون میداد.یه عالمه نوجوون سیزده چهارده ساله داشتند توى یه مسجد مهیاى مراسم میشدند.پدرو مادرهاشون هم براى بدرقه اومده بودند دم مسجد.یه لحظه خودم رو جاى اونا گذاشتم.واى چه حس قشنگى.

همون موقع با خودم که نه به خدا گفتم:

یعنى میشه یه روزى محمد طاهاى منم لذت خلوت با خدا رو این طورى تجربه کنه ؟

اونوقت منم اون روز با دسته گل بیام استقبالت و بغلت کنم و بگم:

قبول باشه پسرم.

بعدش با خودم گفتم: اصلا توى اون سن رابطه عاطفى من و تو چطورى؟ شاید اصلا بهم اجازه ندى مثل این روزا بغلت کنم.واى که چقدر دلم براى در اغوش کشیدنت تنگ میشه مادر.

/ 7 نظر / 104 بازدید
پرتو،روشن ترین نور

چه آرزوی قشنگی .. دلم یه جوری شد ..تا حالا این آرزو رو برای کودکم نکرده بودم !چرا راستی ؟؟انگار از همه آرزوها قشنگتره چه احساسی داری نرجس جونم..حتما محمد طاهای عزیزم هم مثل مامانش میشه مطمئن باش عزیزم اون روز قشنگ در انتظارتونه.. محمدم رو ببوس

پرتو،روشن ترین نور

نرجس جون نظرت رو تایید کردم و توی مدیریت وب لاگ هم هستش ولی توی نظراتم دیده نمیشه ..نمیدونم چرا؟[متفکر]

پرتو،روشن ترین نور

آهان .. برا پست قبلی داده بودی [ماچ]

زینب سادات

چقدر آرزوهامون به هم شبیه یکی از دوستان وبلاگی پسر نوجوانش میخواست بره اعتکاف بهش گفتم یعنی میشه یوسف منم یه روز بره اعتکاف ؟! و اون در آغوش کشیدن رو منم یه پست مشابه در این باره دارم !

مامان زهرا

انشالله این آرزوت حتما حتما براورده میشه...برا عاقبت به خیری بچه هامون دعا کنیم...زمونه بدی شده...توکلمون فقط به خداست...محمد طاهای گل رو ببوس...

راحله

چه دعای قشنگی کردی عزیزم. خوش به حال محمدطه که مامان مومنی مثل شما داره. انشالله که روز به روز رابطه تون بهتر میشه... ممنون برای اون راهنمایی که کردی ایده قشنگی بود.